گفتی که مرده است باد
.
.
.
تو بارها و بارها
با زندگیت
شرمساری از مردگان کشیده ای.
این را من همچو تبی که خون به رگم خشک میکند
احساس کرده ام.
وقتی به این شعر فکر میکنم می بینم بامداد در برابر کسی که روح زندگی و ایمان رو با ناامیدی منکر بوده با چه ادبیاتی صحبت میکنه.....میرسم به این نکته که مخاطب ِاین اثر خودش انسانی قابل اعتماده هر جند بامداد به اون نقد داره....چراکه از "شرمساری" حرف به میان اومده ...چیزی که آورده ی چیزی جز انسانیت نیست.....درود بر تو که با بدی هم به حکمت و عدالت حرف زدی.
*میخوام مستقل باشم.....این خواسته ی همیشم بوده.....تا خرداد سال بعد باید این اتفاق بیفته.
دیگه تحمل این نزدیکیه خطرناک بی هویت رو ندارم.
**یادگاریم و خاطره اکنون.
***در فرصت ِمیان آسمان و زمین
دیوانه وار رقصی میکنم
دیوانه به تماشای من بیا.
واگویه:
۱-وقتی به تو فکر میکنم......نه... وقتی یاد طعنت میفتم ...............بیشتر خوشحال میشم .....کارمو راحت تر کردی.
۲-با این همه "کامو" چیکار کنم.؟!مرسی که حرفه ای دوسم داریعزیزم.....هر جند دیدن سردرگمیت در بعضی مواقع.....یقین شبیه به جهالتت و خودخواهیه بی دلیلت منو میترسونه....اما واقعن دوستت دارم....کاش اونروزا برگرده.