از عشقی که در سایه نمرد
آنگاه از آن ِ من خواهی شد
ـ سرد و تنها.
وقتی آخرین نگاه ها
تو را با تصویر خاطراتی نزدیک و دور
در تنگاتنگ گورستان بدرقه خواهند کرد
ـ دارنده گانت و دوستدارانت.
من سبز می شوم بر بالین مرگت.
با مرگ تو
لبانم زندگی میابند به بوسه ی تسلیمت.
مرا چه سود از بودنت
بجز سکوت و طعم کافور.
پس مرگت
سرود امید است و ترانه حضور.
امروزه روز " شنیدن ِ رهایی" با باری از آهن و درد ، همان رهایی رابه رهرو اش تجربه میدهد....که همانا آزادی را میشود از زدودن اولین بند از احساس آدمی شناخت...و از گسست بند از بند این غریبگی با "بودن" میتوان به تکرار رنج را در کنار رهایی تجربه کرد ...همان جایی که جز احساس چیزی در دست نمانده.
صدای شهرام ناظری با اشعاری زیبا از حساس ترین ِ ایرانی ها...صدا و آوازی رها و فراخ که حسرت کلمه را در سنگین رنگ ترین ایام ِغارتِ این خاک چنان به پرواز درآورده گویی تیر از کمان بابک.
بارها گقته ایم که ما خواهان توافق آزادی و عدالتیم.
گویا این امر چنان روشن نیست ؛منظور ما از عدالت آن وضع اجتماعی است که هر کس در آغاز دارای همه امکانات باشد ؛ و آزادی ، آن جو سیاسی و اندیشه است که در آن شخصیت انسانی آنچه هست و هم از باب آنچه که میگوید یا بدان باور دارد ،مورد احترام باشد.
خلاصه اینکه ایجاد تعادل در حضور جاری و ساری ِ "آزادی و عدالت " بدان جا ختم شود که هر کس بتواند مسئول انحصاری خوشبختی و سرنوشت خویش باشد.
(خلاصه مقاله ای از آلبر کامو باعنوان "ما چه می خواهیم؟")
...............................................
سوال آرتا:
در برقراری آزادی و عدالت کدام یک مقدم ترند و چرا؟
" می دانی داستان چیست؟داستان این است که من فقط یاد گرفته ام که به تو نگاه نکنم.وقت خط کش به دست گرفتن و رسم نمودار به تو نگاه نکنم که گفته هایت،حرکاتت و حتی پا پیش تر بگذارم و بگویم فکرهایت چقدر به مذاق من خوش می آیند و چقدر نمی آیند...من یاد گرفته ام که تو را همین گونه که هستی بپذیرم.به مذاق خوش نیامده هایم را از تو،به اندازه همه به مذاق خوش آمده هایم دوست بدارم.خیال تغییر تو را در سرم مدام دوباره خوانی نکنم.با خودم و با خودت مدام نگویم که اینگونه نباش و اینگونه باش...می دانی در دست و پا زدن هایم در دریای احساسی که به تو دچارش شده ام به تو نگاه نمی کنم که بیایی و مرا نجاتم دهی از غرق شدن،به آمدنت هم حتی خیالی واهی نبسته ام!...من به خودم نگاه می کنم.که بعد خجل دوست داشتنت نباشم....تو را همانگونه که هستی پذیرفته ام و همین است شاید راز اینکه با تو کنار می آیم نه به خاطر اینکه مجبور به کنار آمدنم.تنها به خاطر اینکه تو را می فهمم.می فهمی؟می فهمم!نه با بوسه هایت و مهربانی هایت همه وجودت را شش دانگ به نام خودم می زنم و نه نبودن هایت را به سختی بی تابی می کنم.من با تو آهسته و پیوسته می آیم و روزهای زندگیم را طی می کنم... "