بارها گقته ایم که ما خواهان توافق آزادی و عدالتیم.
گویا این امر چنان روشن نیست ؛منظور ما از عدالت آن وضع اجتماعی است که هر کس در آغاز دارای همه امکانات باشد ؛ و آزادی ، آن جو سیاسی و اندیشه است که در آن شخصیت انسانی آنچه هست و هم از باب آنچه که میگوید یا بدان باور دارد ،مورد احترام باشد.
خلاصه اینکه ایجاد تعادل در حضور جاری و ساری ِ "آزادی و عدالت " بدان جا ختم شود که هر کس بتواند مسئول انحصاری خوشبختی و سرنوشت خویش باشد.
(خلاصه مقاله ای از آلبر کامو باعنوان "ما چه می خواهیم؟")
...............................................
سوال آرتا:
در برقراری آزادی و عدالت کدام یک مقدم ترند و چرا؟
" می دانی داستان چیست؟داستان این است که من فقط یاد گرفته ام که به تو نگاه نکنم.وقت خط کش به دست گرفتن و رسم نمودار به تو نگاه نکنم که گفته هایت،حرکاتت و حتی پا پیش تر بگذارم و بگویم فکرهایت چقدر به مذاق من خوش می آیند و چقدر نمی آیند...من یاد گرفته ام که تو را همین گونه که هستی بپذیرم.به مذاق خوش نیامده هایم را از تو،به اندازه همه به مذاق خوش آمده هایم دوست بدارم.خیال تغییر تو را در سرم مدام دوباره خوانی نکنم.با خودم و با خودت مدام نگویم که اینگونه نباش و اینگونه باش...می دانی در دست و پا زدن هایم در دریای احساسی که به تو دچارش شده ام به تو نگاه نمی کنم که بیایی و مرا نجاتم دهی از غرق شدن،به آمدنت هم حتی خیالی واهی نبسته ام!...من به خودم نگاه می کنم.که بعد خجل دوست داشتنت نباشم....تو را همانگونه که هستی پذیرفته ام و همین است شاید راز اینکه با تو کنار می آیم نه به خاطر اینکه مجبور به کنار آمدنم.تنها به خاطر اینکه تو را می فهمم.می فهمی؟می فهمم!نه با بوسه هایت و مهربانی هایت همه وجودت را شش دانگ به نام خودم می زنم و نه نبودن هایت را به سختی بی تابی می کنم.من با تو آهسته و پیوسته می آیم و روزهای زندگیم را طی می کنم... "
بازپرس: کارل حزبی بود؟
ماریا:نمی دونم..
بازپرس: خودت چی..عضو حزب بودی؟
ماریا: من با کارل بودم.
باید میدیدیش....لاغر اندام و عصبی...لباسش خیلی ساده و بنظر کهنه بود....از اونجا که برگه رو به دیوار چسبوند و رفت ،هنوز چند قدمی دور نشده بود که موضوع رو فهمیدم و از پشت نگاهش میکردم.
باید میدیدیش ....همونطور که نوشته بود جوونی ۲۸ ساله باشماره تماسی که با ۰۹۱۹ شروع میشد...
باید میدیدیش ...پسری که انگار سرما توو دست و صورتش سالها جا خشک کرده بود....چه تاکییدی روو گروه خونیش داشت ..با قرمز نوشته بود O+
باید میدیدیش ...جدی جدی می خواست اینکارو بکنه ... دو تا ماژیک آبی و قرمز دست راستش بود...توو نایلون مشکی ای که دست دیگش بود یه دسته از همین کاغذی داشت که رو دیوار جلو روم جسبونده بود.....داشت می رفت تمام شهر رو از این خبر رو پر کنه ..
باید میدیدیش....همه بساطش مثه مزدورای حکومت باهاش بود...اما بجا تفنگ و گرز و چماق یه دسته کاغذ دستش بود و دوتا ماژیک و دوتا کلیه توو کمرش.
باید که میدیدیش....