Films have to finished
Even you do it blindly
!
(Broken embraces)
در یکی از آن دوره های جوانی بسر می بردم که آدم به کس ِ خاصی دل نبسته، "آزاد" است، و در همه جا زیبایی را میخواهد و میجوید و می بیند.
یک چیز ِ واقعی ـ همان اندکی که زنی از دور یا از پشت به چشمش می آید ـ به او امکان می دهد که "زیبایی" را در برابر خود ببیند،تصور کند که آن را شناخته است و دلش به لرزه می افتد ،به گامهای خود شتاب می دهد و همواره بیش و کم بر این باور می ماند که "خودش" بود؛البته اگر به زن نرسد. اگر بتواند خود را به او برساند به خطای خود پی می برد.
.............................................
هرچند به روزگار امروز من ربطی نداره اما به همه چیز و همه ی زندگی ربط داره!
وقتی پروست میخونم احساس میکنم خودم نوشتم و همه اونایی که باید بخونن هم همین حس رو دارن.
چیزهای زیادی هست
که من ساده لوحانه
برای داشتنشان
جان می کنم
بی خبر از تفاوتی بزرگ میان من و آنها:
من زنده ام.
از این رو
تنها در یک چیز وجه اشتراک داریم،
اتاق من
شاهد این ماجراست.
و من می نوشم از قدح آفتاب صبح دم
که در تنگنای زاویه مشرق
فراقمان را
سر می دهد
از صبح دم
تا شامگاه
از خنکای نفس سپیده تا آخرین پلک بیدار تنهایی.